روز برفی به یاد ماندنی
صبح سه شنبه شانزدهم دیماه هزار وسیصدو نود و دو که بیدار شدیم کلی برف اومده بوداصلا تصورش را هم نمی کردیم .ما که تعطیل شدیم رضا که به قول خودش اگر سنگ هم می بارید باید می رفت سر کار.یاد بچگیهامون افتادم که با باریدن برف و تعطیل شدن مدرسه ها چه ذوقی می کردیم روزایی که بابا بیدارمون می کرد و می گفت پا شین ببینین چه برفی اومده و ما هم در حالیکه از لای پرده کرکره بیرون را نگاه می کردیم برای اونروزمون نقشه می کشیدیم وبابا هم تمام حواسش به اخبار رادیو بود که ببینه چه مقاطعی تعطیل هستن....دلم برای اون روزها تنگ شده دوست دارم برگردم به اون دوران.
گفت: "دانه های برف چه آرام مینشیند بر روزگارمان،
آنقدر آرام و آهسته که به ناگاه میفهمیم تمام خاطراتمان به زیر برف سفید رفته...
و ما ماندهایم و یک دنیا حسرت برای گذشته..."
یاد پارو کردن برف های سنگین
در صبح های زمستان
و پس از آن یاد مدرسه
با چکمه های لاستیکی
جوراب های بدون کشی که از پا در می آمد و در چکمه جا می ماند
و پاهای یخ زده ای که
گز گز می کرد
درد داشت
اما درد خوب
آیدا وامیرمحمد که بیدار شدن از دیدن این همه برف ذوق کرده بودند وهی ثانیه شماری می کردن برن بیرون برف بازی .قرار شد ساعت 10با منصوره اینا بریم جنگل که اونجا هم خیلی به بچه ها خوش گذشت و اونها اولین برف بازی جدی شون رو تجربه کردن .امیرمحمد که خیلی شیطنت می کرد و مدام برفها را روی آیدا می ریخت ،خلاصه اینکه خیلی بهشون خوش گذشت.
آیدا و امیرمحمد جلوی خونه

عکسهای مربوط به جنگل

امیرمحمد وعلی








به اصرار امیرمحمد و آیدا به آقاجون هم سر زدیم

بچه ها کمک دادند وبرفها را کنار زدند

امروز را برای بیان احساس به عزیزانت غنیمت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد
عکس با آدم برفی خونه مامان





روز برفی به یاد ماندنی
